عاشـقـانه

        

           

          

           

         

             

         

    

  

حکایت من:

 

یکی رفت پیش روانپزشک گفت آقای دکتر من دارم افسردگی میگیرم... اصلا نمیتونم بخندم....

دکتر یه ذره فکر کرد گفت برو یه سیرک توی این محل هستش

اونجا یه دلق  ک داره حوری میخندونتت که غم هات از یادت بره....

بیمار نگاهی به دکتر کرد و یه نیشخند زد و گفت جناب دکتر

"مــن هـــمـــون دلـــقـــک هستم"

    

برای کشتن پروانه ، او را له نکن!! بالهایش را بچین ، خاطرات پرواز او را خواهد کشت!!

 

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار گل فروشی نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی؟؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.

مرد لبخندی زد و گفت: همراه من بیا ٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ به انتخاب خودت می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.

مرد به دختر گفت :می خواهی تو را برسانم؟؟؟

دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!!!
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬

به گل فروشی برگشت ٬ دسته گلی خرید گرفت و کیلومترها رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد
.   
شکسپیر:

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات () |