عاشـقـانه

امروز معلم ادبیات وارد کلاس شد ، همه ساکت ایستاده بودیم و گفت"بنشینید"

کلاس را با شعری زیبا آغاز کرد که من دست بلند کردم و گفتم "میشه این شعر رو روی تخته بنویسید؟"

او نه نگفت و نوشت منم برای شما مینویسم

وحشت از عشق که نه / ترس من از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه / ترس من از خاطره هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست

محبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست

گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات () |