عاشـقـانه

            

               

                          

                                 

                           

                                                             

                                               

                                         

                                                           

                                  

                                        

                                       

                                             

                                        

                                             

                    

                       

                  

آخ اگه میشد ، مال من باشی دوباره / آخ اگه میشد ، تو شبام باشی ستاره

میذاشتمت رو چشام ، شاپری قصه هام / آخ اگه میشد بیای به من بگی آره

آرزومه که خوشبخت بشی با عشق جدیدت / پیوندت مبارک ، شادی با من غریبه

دیگه نگران این نباش که دل بی تو میمیره / دعام پشت سرت هست ولی دل بی تو میگیره

قلبم میمیره بی تو ، گریه ام میگیره بی تو ، سردن دستای من هردم

غم های من بیشتر میشه بی تو عشق من ، آخ اگه میشد بشی مال من

میذاشتمت رو چشم عشقم آخ اگه میشدی مال من

یعنی بازم میشه بشی مثل قدیما و

رو هم نداشته باشیم هیچ حسی بدی ما

توی مشکلاتم بکنی منو آروم

با وجودت به زندگیم بدی سر و سامون

طاقت نداشته باشی ببینی منو داغون

ناراحت شی اگه باز ببینی منو با اون

با من سر چیزای بی مورد دعوا کنی

حساب منو بازم از بقیه سوا کنی

هرجایی که رفتم ،یا هستم ، باشی

توی مشکلاتم عصای دستم باشی

یا با گفتن حرفایی که دلنشینن

نذاری که کشتیای من به گل بشینن

میدونم بهتر از همه صدامو میشنوی

خوب به تو محتاجم چرا دلمو میشکنی؟؟؟

کمکم کن که خیلی دلم تنگ واسه ،تو

بیا به زندگی من بده رنگ تازه

قلبم میمیره بی تو ، گریه ام میگیره بی تو ، سردن دستای من هردم

غم های من بیشتر میشه بی تو عشق من ، آخ اگه میشد بشی مال من

میذاشتمت رو چشم عشقم آخ اگه میشدی مال من

اگه هنوزم تو یکم دوسم داری پس ، بیا واسه تو ، تو قلب من یه جایی هست

بیا با من بمون که دیگه بی آزارم ، بیشتر از هرکسی الان به تو نیاز دارم

برای دانلود این آهنگ و آهنگ امیرتتلو(با یاد تو) و آهنگ اشکین و علیشمس(قلقلی) روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات () |

        

           

          

           

         

             

         

    

  

حکایت من:

 

یکی رفت پیش روانپزشک گفت آقای دکتر من دارم افسردگی میگیرم... اصلا نمیتونم بخندم....

دکتر یه ذره فکر کرد گفت برو یه سیرک توی این محل هستش

اونجا یه دلق  ک داره حوری میخندونتت که غم هات از یادت بره....

بیمار نگاهی به دکتر کرد و یه نیشخند زد و گفت جناب دکتر

"مــن هـــمـــون دلـــقـــک هستم"

    

برای کشتن پروانه ، او را له نکن!! بالهایش را بچین ، خاطرات پرواز او را خواهد کشت!!

 

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار گل فروشی نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی؟؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.

مرد لبخندی زد و گفت: همراه من بیا ٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ به انتخاب خودت می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.

مرد به دختر گفت :می خواهی تو را برسانم؟؟؟

دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!!!
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬

به گل فروشی برگشت ٬ دسته گلی خرید گرفت و کیلومترها رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد
.   
شکسپیر:

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات () |

   

      

         

             

              

             

تا آخرش رو بخونید

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد..

پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.

دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت..

 شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات () |